X
تبلیغات
وبلاگ اكبر كتابدار

 

حكايت آشنايي

 

هر سال همين طور بود. يعني وقتي كه عيد نوروز مي‌شد، فاميلي كه سالي يك بار هم آنها را نمي‌ديديم، عيد كه مي‌شد سري به ما كه پدرم بزرگ فاميل بود مي‌زدند. آن سال هم طبق معمول مهمانها دسته‌دسته مي‌آمدند و مي‌رفتند. خانواده آقاي عباسي هم جزو آنها بودند كه وقتي خواستند خداحافظي كنند، طبق رسم و رسومي كه بايد ما هم بازديد آنها را پس بدهيم، مادرم از آنها پرسيد:

ـ لطف كرديد. قدم رنجه فرموديد. واجبه كه خدمت برسيم؟

ـ خواهش مي‌كنم، بزرگي مي‌فرماييد. واقعاً خوشحال مي‌شيم كه خونه ما رو روشن كنيد.

ـ اختيار داريد. مهوش خانم فقط بفرماييد شما و آقاي عباسي چه روزي و چه ساعتي منزل مي‌نشينيد تا خدمت برسيم.

ـ چشم. با كمال ميل. ما امروز و فردا بايد عيد ديدني‌ها رو بريم، اما از پس فردا خونه هستيم تا دهم عيد كه ...

 و قبل از اينكه حرف مهوش خانم، خانم آقاي عباسي تمام بشود، آقاي عباسي وسط حرفش پريد و خطاب به پدر و مادرم گفت:

ـ از پس فردا هر روز و هر ساعتي بياييد ما آمادگي داريم، البته يه پيشنهاد ديگه‌اي هم دارم.

ـ خواهش مي‌كنم.

ـ ما روز دهم فروردين طبق معمول همه ساله مي‌ريم لواسون كه يه باغچه كوچيكي داريم. اونجا هستيم تا عصر روز سيزده‌ بدر. اگه اونجا تشريف بياريد هم فاله و هم تماشا، ضمن  اينكه يه آب و هوايي هم عوض مي‌كنيد. فكر نمي‌كنم بهتون بد بگذره.

ابتدا مادرم گفت كه مزاحم نمي‌شويم، اما در مقابل اصرار بيش از حدّ مهوش خانم و آقاي عباسي، پدر و مادرم پچ پچي كردند و آخر سر گفتند:

ـ باشه، خدمت مي‌رسيم. همان روز سيزده‌ به در.

ـ پس من يه پيشنهاد ديگه‌ دارم. حالا اگه كاري داريد و نمي‌تونيد از همون روز دهم بياييد، لااقل از روز دوازدهم فروردين ماه بياييد تا شب هم اونجا دور هم باشيم. فكر نمي‌كنم بهتون بد بگذره. هيچي هم لازم نيست بياريد. از دولتي سر شما همه چي اونجا هست.

قرار و مدارها گذاشته شد و آدرس را هم گرفتيم و روز دوازدهم حوالي عصر بود كه به باغچه آقاي عباسي رفتيم كه البته غير از ما، چند مهمان ديگر هم داشتند. برخلاف گفته آقاي عباسي، اتفاقاً به جاي باغچه، باغ بزرگي بود؛ اتاق‌هاي بسيار كه هر دسته از مهمانها در يكي از اتاقها مستقر شده بودند و از اين نظر موقع استراحت، همگي در آرامش و آسايش بودند. پسر آقاي عباسي، از همان روزي كه به خانه ما براي عيدديدني آمده بودند، مرتب زيرچشمي من را برانداز مي‌كرد. وقتي هم كه براي سيزده به در به باغشان رفتيم، مادرش، بيشتر از همه دور و برم مي‌چرخيد و مدام مي‌گفت:

ـ به‌به، چه خانمي! ماشالا...

با مادرم كه خلوت كرديم، مادرم با حس مادرانه‌اش گفت:

ـ مينو، غلط نكنم خونواده آقاي عباسي برات نقشه كشيدند. خب نظر خودت درباره نيما چيه؟

ـ من؟ اصلاً بهش فكر نكردم.

حدس مادرم درست از آب درآمد و خانم عباسي، به طور خصوصي موضوع را با مادرم در ميان گذاشت؛  مادرم هم جواب را موكول كرده بود به آشنايي بيشتر بچه‌ها با همديگر. اين مسأله گذشت و برخلاف سالهاي قبل، ارتباط خانوادگي ما و خانواده آقاي عباسي بيشتر و بيشتر شد و براي هر موضوعي و مهماني‌اي، ما را هم دعوت مي‌كردند. زماني كه مسأله نسبتاً جدي شد و قرار گذاشتند به طور رسمي به خانه ما براي خواستگاري بيايند، به مادرم گفتم:

ـ مامان! خواهش مي‌كنم قرار خواستگاري رو لغو كن.

ـ اِوا چرا مادر؟

ـ من دوست ندارم با نيما ازدواج كنم.

ـ آخه چرا؟ هم مثل خودت دانشجوست. هم خونواده خوب و اصيل و نجيبي دارند و هم الحمدالله وضع مالي‌شون هم كه بد نيست. خود نيما هم كه از الان توي شركت دايي مسعودش كار مي‌كنه.

ـ بله، همه اينا درست. اما من از اخلاق نيما اصلاً خوشم نمي‌آد. خيلي بچه ننه است.

ـ اينكه گوش به حرف مادرش مي‌ده، بده؟

ـ نه، بد نيست. اما بيش از حد لوسه. بي‌اجازة مامانش آب نمي‌خوره. شما حساب بكن توي زندگي، اين رفتارها چه بلايي سر من مي‌آره.

 به هر روي، با مخالفت من، پدر و مادرم هم ديگر بيش از حد اصرار نكردند و كم‌كم رابطه‌مان هم با آنها قطع شد و سالهاي ديگر هم براي عيد ديدني به خانه ما نيامدند كه نيامدند، اما از آنجايي كه مي‌گويند قسمت هر كسي روي پيشاني‌اش نوشته شده است، يكي از پسرهاي هم‌دانشكده‌اي، كه به بهانه‌هاي مختلف اطراف من مي‌چرخيد و يك بار جزوه مي‌خواست و يك بار كتاب و ناگفته نماند كه يك بار هم حسابي با او جر و بحث كردم كه چرا به بهانه‌هاي مختلف مزاحم من مي‌شود، توسط يكي از دخترهاي همكلاسي برايم پيغام آورد كه قصد ازدواج با من را دارد و مي‌خواهد خانواده‌اش هم به ديدن من بيايند كه من قبول نكردم و گفتم هر كاري رسم و رسومي دارد، اما غافل از اينكه تمام فاميلش، از پدر و مادر و خواهر و برادرش گرفته تا عمه و خاله و نوه عمو و نوه دايي، يواشكي به ديدن من آمده و ... خلاصه طبق قراري كه با واسطه يكي از همكلاسي‌ها، گذاشتند، به تهران و به خانه ما براي خواستگاري آمدند. ابتدا پدرم مخالفت مي‌كرد و مي‌گفت :

برامون سخته كه دخترمون را به شهر دور بديم و ازش دور باشيم.

 اما با اصرار پدربزرگ محمدرضا، بالاخره اين عقد و ازدواج سرگرفت و قسمت من هم اينگونه تعيين شد كه در عين خوشي و خوشبختي، از خانواده‌ام دور شوم و به سالي يكي دوبار به ديدار آنها بسنده كنم(۱)

(۱)اين مطلب از سري مطالب "حكايت آشنايي "است كه به طور مرتب در مجله جوانان روزنامه اطلاعات چاپ مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 13:38  توسط اکبر کتابدار | 

 

* سلام جناب عزيزي

پس از عرض صادقانه‌ترين سلام‌ها از ارتفاع بلندترين درودها، سلام‌اي عارف رخ شسته در نور/ سلام اي بادبان ـ سالار تنبور

* چه خبر؟

ـ بر خيال گونه‌هايتان بوسه مي‌نهم و دست‌هاي مهربانتان را در باغچه قلبم مي‌كارم.

*  مزاحم كه نيستم؟

ـ شب از نيمه گذشته و من در كنار تنهايي خود ـ كه از تركش جمعيت مجروح است ـ‌ به خيال شما خيره شده‌ام.

* به بنده؛ چرا؟

ـ به اين مي‌انديشم كه اگر معجزه ملاقات و مكاشفه ديدار شما صورت نمي‌گرفت و اگر امواج حوادث، دست مار گزيدة التماس مرا به ريشه‌هاي نجيب مهرباني شما نمي‌رساند، چه كسي جنازة بادكردة احساس مرا شناسايي مي‌كرد.

* اي بابا، اين چه حرفيست. فقط سراغي از شما گرفتيم.

ـ اين قلب فسيل شده را ـ كه مال دوران اول زيبايي‌شناسي است ـ شما به موزة تماشا گذاشتيد.

* بگذريم، مي‌شود بفرماييد چه سالي متولد شديد؟

ـ من در سال هجري شمسي مولانا متولد شدم.

* كجا؟

ـ در قصبچة مثنوي.

* شهر يا روستا؟

ـ روستايي شبيه فدك.

* اين روستا كجاست؟

ـ روستايي در حاشيه كوه تجلي.

* كدام حوالي مي‌شود؟

ـ در حوالي سرزمين‌هاي اشغالي ابديت. شما مرا به اردوگاه آرزوها برديد.

* واقعاً؟ پس بنده را به ياد مي‌آوريد؟

ـ تو را به ياد مي‌آورم. به شبانگاهان دودآلودة كوچ‌آميزي كه از فلاتهاي خشك گرسنگي مي‌گذشتيم.

*چه يادته!؟

ـ تو را به ياد مي‌آورم در قحط‌سالهاي تهي انبار خرمن سوخته ناباوري.

* كي وكجا‌؟

ـ به گاهي كه انگشت‌هاي خسته‌ات در پيچ و تاب دوكهاي بيهودگي گره مي‌خورد.

* حالا واقعاً مطمئن باشم كه من را به ياد مي‌آوريد و يا اينها شطحيات است كه ...

ـ تو را به ياد مي‌آورم به صبحگاهان بي‌رمق قشلاق، در معيت گاوان شخمي لاغر و پستان‌هاي خشكيده بركت.

* با ما شوخيت گرفته برادر عزيزي!؟

ـ تو را به ياد مي‌آورم در بادهاي سوزان و بركه‌هاي عطش‌بار آب‌هاي فصلي، وقتي كه  قشون شكست‌خورده گوسفندانمان از چراگاه سترون نيمروز مي‌آمدند.

* اين يادآوري ها كه خيلي خشن بود، جاهايي بهتر از اينجاها نبود كه من را به ياد بياوري برادر؟

ـ يادت مي‌آيد در نگاه آن دخترك حيرت فروش چقدر كبوتر بود؟

* بله، بله... بگذريم كمي از خانواده بگوييد.

ـ مادر من دختر مهتاب بود.

ـ من به دنيا آمدم او خواب بود

* و زادگاهتان؟

ـ زادگاه من درخت بيد بود

سالها همسايه‌ام خورشيد بود.

* چه زماني چشم وا كرديد؟

ـ چشم وا كردم زمانم رفته بود

قايق رنگين كمانم رفته بود

* بعدش چي شد؟

 ناگهان در نور عزلت وا شدم

سايه‌ام ترسيد و من تنها شدم

* بگذرم، چه خبر؟

ـ خسته‌ام از خنجر لبخندها

از ملامت‌هاي مي‌گويندها

* خسته‌ از چي؟

ـ خسته‌ام از چشمك ابهامشان

از ملامت بازي ايهامشان

* چرا؟

ـ سوختم صدبار در آغوش آب

ـ جرعه‌ها نوشيدم از روح سراب

* مثل اين كه  برادر عزيزي خيلي دمق و ناراحتي كه حرف از بي‌وفايي مي‌زني؟

ـ پل به روي خواهش من مي‌زنند

سنگ بر آرامش من مي‌زنند

* عجب، پس سنگ به آرامشت مي‌زنند. حالا چي شده كه ...

ـ زود فصل سبز لالايم گذشت

بي‌عروسك كودكي‌هايم گذشت

* چي شد يك مرتبه به ياد كودكي‌ها افتادي؟

ـ دست طاعون روي چشمم طاق زد

خشكسالي بر تنم شلاق زد

* ببخشيد. خداي ناكرده طوري شده كه اينقدر گله‌مند از روزگاريد؟

ـ بغض‌ها چيدند از بيماريم

 خوابها كشتند در بيداريم

* دارم نگران مي‌شوم برادر عزيزي. بدجوري ازبيماري مي‌گوييد. حالا واقعا چه شده است؟

ـ نگاه كن! چقدر دست‌هايم به سقف‌هاي ازلي نزديك است و تنم به رنگ شيشه‌هاي ماهتابي ابديت درمي‌آيد!

* سقف‌هاي ازلي ديگر كجاست؟

ـ آنجا  سراپرده پيامبران است، آنسوتر ارواح شاعران در رفت و آمد مضمون‌هايند كه مي‌توانندم از اين ييلاق روحاني كه چند كهكشان بالاتر از منظومه جسماني ماست، به ديار خاك‌ها و غربت‌ها باز گرداند.

* چي شد كه يك مرتبه بي‌تاب و بي‌قرار شدي برادرجان.

ـ بگذار كمي جسمم را به ورزش بادهاي روان بسپارم كه فرصت معاشقه با سايه‌ها باقي نيست و چيزي به فرو ريختن قالب‌هاي زميني باقي نمانده است.

* بالاخره بيماري براي همه هست. ضمن اين كه  مي‌دانيم از 15 بهمن 1386 تابه حال بيمار هستيد. البته خدارا شكر كه خواهر مهرباني داريد و زينب خانم زينب وار مدام در كنار شما هستند. راستي كمي از خواهر بزرگوارتان بگوييد.

ـ مرا به زمينه آبي چشم‌هايش دعوت كرد به پاس نخستين شكوفه‌هاي لبخندش به ايوان‌هاي غنچه گرفته آوازش برد و در كناره آرامش رهايم كرد.

* چرا اين كار را كرد؟

ـ تا آفتابگير نگاهش را بنگرم.

* آفرين به اين همشيره.

ـ او مرا به سمت طراوتش برد.

* به چه دليل؟

ـ به شكرانه پرنده‌هاي بي‌آرام تبسمش كه به لانه‌هاي اشتياق باز مي‌گشتند.

* آنجا چه كار برايتان انجام داد؟

ـ پرده‌هاي مات نگاهم را كنار زد و تمام تماشايش را نثار كودكان حيرتم كرد.

* به يك جزيره هم ظاهرا شما را برده است.

ـ او مرا به جزيرة چلچراغ ‌ها برد و در مرجان‌هاي همهمه خواباند، دستم را به موج‌ها سپرد وبه شيوه پريان، قلبم را به زيرتورهاي نامرئي كشيد و پشت طاقت‌‌هاي سبز اعماق، چشم‌هايم را پوشاند و همبازي اندوه‌‌هاي كودكي ام شد.

* راستي برادرجان. خواهرتان از شما بزرگترند يا كوچكتر؟ چه سالي متولد شد‌ه‌اند؟

ـ در تيرداد خورشيد هزار سال پيش از ميلاد اطلس.

* چه سالي؟

ـ سالي كه آسمان حقيقت شهاب باران بود و تازه شفيرة تصوير بر سر شاخه آيينه‌ها مي‌روييد.

*  احساس مي‌كنم كمي سردتان شده است، مي‌خواهيد پنجره را ببندم؟

ـ بگذاريد پنجره باستان بر ناشتايي انسان باز شود.

* براي چي؟

ـ بگذاريد پرنده اوهام در آيينه‌هاي گمشده بال بگشايند.

* اي به چشم؛ مي‌خواهيد همين‌جا توي اتاق قدم بزنيم؟

ـ من درازناي تاريخ را پيموده‌ام اي زمان زدگان ابعاد!

* حالا چرا برزخ شدي برادر؟ اين كارتان خوب نبود كه يك مرتبه از كوره در رفتيد. البته ناراحت نشويدها. من براساس اين كه  مي‌گويند مؤمن آيينه مؤمن است، اين را گوشزد كردم.

ـ افسوس، آيينه هم به آدم خيانت مي‌كند. همين آيينه كه اينقدر صميمي و مهربان است.

* آيينه و خيانت؟ اتفاقا آيينه همواره به انسان تبسم مي‌كند.

ـ آيينه با تبسم همه را فريب مي‌دهد.

* حتما براي اثبات ادعايت دليلي هم داري؟

ـ من خودم در شهر فصل‌ها در خانة آيينه‌اي زندگي مي‌كردم كه چهار عاطفه‌ ترشيده داشت، آنها روزي چهار بار مرا به چهار خلوت گوناگون مي‌بردند و برايم از مسافران جنسيت و تاجران تن حرف مي‌زدند، تاجراني كه هر يك...

* بله، بله... حق با شماست، بقيه‌اش را نفرماييد كه اوضاع خراب و اين گفتگو غيرقابل چاپ مي‌شود. و مهمتر از همه اينكه بنده را هم به عنوان يك دوست از دست مي‌دهي.

ـ بي‌تو بودن پوچي و بيهودگيست

ساية دامان تو آسودگيست

* اين را كه گفتيد آه از نهادم بلند شد.

ـ شعله زد بر دامن ما آه ما

حفره شد آيينه هم بر راه ما

* بد نيست كمي هم در حال و هواي شعر قدم بزنيم.

ـ من دو بيتي پيشه مردي ماهرم

من هم از اولاد بابا طاهرم

* در سالهاي نوجواني، بيشتر تابع كدام شاعر بوديد؟

ـ سالهاي سادة پيش از بلوغ

من تنم پر بود از شعر فروغ

* سالهاي پيش از بلوغ هم براي خودش دوراني است ديگر؟

ـ ريزش تصوير بود از شير شعر

پا شدم ديدم كه خيسم زير شعر

* فقط اهل شعر بوديد يا با رمان‌ها هم سروكار داشتيد؟

ـ باغ من با مردمان پيوند داشت

فصل‌هايم با رمان پيوند داشت

* چه كتاب‌هايي مي‌خوانديد؟

ـ وقت شادي وقت شيون وقت سور

من نمي‌ماندم شبي بي بوف كور

* همه وقت شما كه صرف خواندن اين كتابها مي‌شد، پس درس و مدرسه چي؟

ـ آخر ساعات دير مدرسه

مي‌دويدم با مدير مدرسه

* اسم مدرسه را آورديد، خاطرات كودكي ما هم به يادمان آمد.

ـ خاطرات خوب من در عكس بود

زندگي در چشم من برعكس بود

* اميدوارم از اين گفتگو خسته نشده باشيد.

ـ خسته شد دستم، روانم تيره شد

واي لكنت بر زبانم چيره شد

* برادر عزيزي كمي از شطحيات فاصله بگيريم و خودماني‌تر با هم گپ بزنيم. كي و كجا به دنيا آمدي؟

ـ در چهارم دي‌ماه 1337 در سرپل ذهاب كرمانشاه به دنيا آمدم. در كودكي با عشاير سياه‌چادرنشين حشر و نشر فراوان داشتم.

* چي شد به تهران آمدي؟

ـ به دعوت شمس‌ آل احمد به تهران آمدم و موفق به ديدار استاد شهيد مرتضي مطهري شدم.

* خانواده هم به تهران آمدند؟

ـ با آغاز جنگ تحميلي خانواده هم به تهران آمدند و سپس براي مدتي ساكن شهرستان نور شديم و آنگاه در تهران رحل اقامت افكنديم. همان زمان با روزنامه جمهوري همكاري‌ام را آغاز كردم.

* يادم مي‌آيد كه مدتي بود با روزنامه جمهوري اسلامي همكاري نداشتي و توسط يكي از دوستان به ما معرفي شدي و براي مدتي در خوابگاه ما رحل اقامت افكندي.

ـ بله، درست است در خيابان استاد مطهري بود و با دوستان همدلي چون شما،رضا رحيمي،رضا حاج اسماعيلي،حسن علوي و...

* و اين را هم به خاطر دارم كه غزلي نوشته بودي با رديف شرمنده مي‌دارد. وقتي براي ما خواندي گفتي ببين تو را خدا آيا حافظ هم با چنين رديفي غزل‌ دارد. چندبيتش را بخوانيد.

ـ رخت زيبايي مهتاب را شرمنده مي‌دارد

جمالت مهر عالمتاب را شرمنده مي‌دارد

و تا آخر كه...

عزيزي تيغ ابرو خورد و آنسان مي‌تپد در خون

كه مظلوميتش قصاب را شرمنده مي‌دارد.

* دلم مي‌خواست در مورد كتاب كفش‌هاي مكاشفه بيشتر با شما گپ بزنم، بخصوص كه محمدحسين جعفريان عزيز در مقدمه چاپ چهارمش كه در سال 1390 منتشر شده، نوشته است:

بهار 1372 بود، با رضا برجي رفته بودم افغانستان. رفتيم به مناطق شمال شرقي. آن روزها اين مناطق در شمار دورافتاده‌ترين نقاط جهان بود. تا شهر فيض‌آباد مركز استان بدخشان با ماشين رفتيم و بعد آن پياده. هفته‌ها و هفته‌ها. تا شهر اشكاشم و بعد تا روستاهايي در ساحل آمو دريا و نزديكي مرز چين. فراموش نمي‌كنم، دو سه روزي در منزل يك روستايي ميهمان بوديم. او در عمر پنجاه و چند ساله‌اش نه ماشين ديده بود و نه برق و نه شكر خدا تلويزيون... خانه‌اي داشت كه كف آن با كاه فرش شده بود. در و پنجره نداشت ديوار كاهگلي امّا... امّا چند جلد كتاب داشت كه سر ما به همانها گرم شد. حيرت‌آور آن بود كه يكي از كتابها مجموعه شعر قطور كفش‌هاي مكاشفه احمد عزيزي بود.

* خب دربارة همين كتاب بپرس.

ـ نه، ترجيح مي‌دهم شعر ياس را به عنوان حسن ختام اين گفت‌وگو قرائت بفرماييد:

ياس بوي مهرباني مي‌دهد

عطر دوران جواني مي‌دهد

ياس‌ها يادآور پروانه‌اند

ياس‌ها پيغمبران خانه‌اند

ياس ما را رو به پاكي مي‌برد

رو به عشقي اشتراكي مي‌برد

ياس در هر جا نويد آشتي است

ياس دمان سپيد آشتي است

در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس

بر لبان ما كه مي‌خنديد؟ ياس

ياس يك شب را گل ايوان ماست

ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح پرپر مي‌شود

راهي شب‌هاي ديگر مي‌شود

ياس مثل عطر پاك نيت است

ياس استنشاق معصوميت است

ياس را آيينه‌ها رو كرده‌اند

ياس را پيغمبران بوييده‌اند.

ياس بوي حوض كوثر مي‌دهد

عطر اخلاق پيمبر مي‌دهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود

دانه‌هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه

مي‌جكانيد اشك حيدر را به چاه

عشق محزون علي ياس است و بس

چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي‌ريزد علي مانند رود

بر تن زهرا: گل ياس كبود

گريه آري چون ابر چمن

بر كبود ياس و سرخ و نسترن

گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است

اين جدايي از محمد مشكل است

گريه كن زيرا كه دخت آفتاب

بي‌خبر بايد بخوابد در تراب

گريه كن زيرا كه گلها ديده‌اند

ياس‌هاي مهربان كوچيده‌اند

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است

هر گلي در معرض ويراني است

ما سر خود را اسيري مي‌بريم

ما جواني را به پيري مي‌بريم

زير گورستاني از برگ رزان

من بهاري مرده دارم اي خزان

زخم آن گل در تن ما چاك شد

آن بهار مرده در من خاك شد

اي بهار گريه بار نااميد

اي گل مايوس من ياس سپيد

* دعا مي‌كنيم سطح هوشياري شما روز به روز بيشتر شود و حالتان ان‌شاءالله بهبود يابد. ان‌شاءا... .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 8:54  توسط اکبر کتابدار | 

مشترك مورد نظر در دسترس هست

گفتگوي موبايلي با خالق سووشون

سيمين دانشور

* سلام خانم سيمين آل‌احمد، مي‌خواستم...

ـ من هميشه «سيمين دانشور» باقي ماندم، هيچ‌گاه سيمين آل‌احمد نشدم و اصلاً هم با طرز فكر جلال موافق نبودم و نيستم.

* چرا؟

ـ من با نوسان موافق هستم و هرگز سياسي نبودم.

* چه ربطي دارد خانم؟

ـ آخر هدف سياست رسيدن به قدرت است و آدم خاص و جاه‌طلبي مي‌خواهد. من آدمي هستم به كلي غيرسياسي.

* حالا كه صحبت از آقاجلال شد، بفرماييد چه جوري و چه طوري شد كه با هم آشنا شديد. يعني حكايت آشنايي‌تان را بفرماييد.

ـ در سال 1327 با اتوبوس از اصفهان به تهران مي‌آمدم كه با جلال آشنا شدم و در سال 1329 هم ازدواج كرديم.

* بله گفته بود دختر شيرازي جانم، دختر شيرازي،... بگذريم كمي از خودتان بگوييد.

ـ بنده سيمين دانشور، در هشتم ارديبهشت 1300 در شيراز به دنيا آمدم. همين

* همين؟ اين كه نشد، از پدرتان دكتر عبدا... خان هم بگوييد؟

ـ پدرم دكتر محمدعلي دانشور يا همان احيا‌السلطنه است.

* اما بنده در رمان سووشون با نام دكتر عبدا... خان...

ـ بله، دكتر عبدا... خان در واقع همان پدرم مي‌باشد، منتها، با تغيير نام.

* البته ما شنيدم كه پدر بزرگوارتان، عضو گروه حافظيون بوده است؟ «حافظيون» گروه چريكي بوده يا حافظ تخت و تاج سلطنت؟

ـ چرا انگ مي‌چسباني؟ البته اكثر خبرنگارها همينطور هستند و از انگشت نبريده خون در مي‌آورند. پدرم با جمعي، شب‌هاي جمعه بر سر مزار حافظ جمع مي‌شدند و ياد حافظ را زنده مي‌داشتند و به همين خاطر به گروه‌شان گروه حافظيون مي‌گفتند.

* حق با شماست، ببخشيد. خب از مامان هم بگوييد.

ـ ايشان قمرالسلطنه حكمت نام داشت. بانوي شاعر و هنرمند كه نقاشي را به من آموخت. مدتي هم مدير هنرستان دخترانه هنرهاي شيراز بود.

* و خواهرها و برادرهايتان؟

ـ سه برادر و دو خواهر داشتم. ما سه تا برادر همراه دو خواهر...

* در سال 1320 كه سال جنگ بود و اتفاقات بسيار، سال خوشحالي شما بود.

ـ چرا؟ از خودت حرف درمي‌آوري؟

* چون موفق شده بوديد مدرك ليسانس خود را دريافت كنيد.

ـ اتفاقاً خيلي هم ناراحت و پكر بودم. بپرس چرا؟

* چرا؟

ـ چون پدر بزرگوارم رخت از اين جهان بربست و رفت.

* و شما چه كرديد؟

ـ به خاطر اينكه مرگ پدرم را فراموش كنم، با اينكه وضع مادي بدي نداشتيم، مجبور به كار كردن شدم.

* كجاها؟

ـ در معاونت ادارة تبليغات خارجي و همچنين نوشتن مقاله براي روزنامه ايران.

* روزنامه‌ها را كه در آن سالها ورق مي‌زديم، به نام مبارك شما برنخورديم؟

ـ چون با نام مستعار «شيرازي بي‌نام» مي‌نوشتم.

* مگر اهل نوشتن هم بوديد؟

ـ حال جنابعالي خوب است؟

* خدا را شكر.

ـ جنابعالي براي چي آمديد سراغ من براي مصاحبه؟

* چون تأليفات و ترجمه‌هاي بسياري داريد از قبيل آتش خاموش، سرباز شكلاتي، دشمنان، رمز موفق زيستن، كمدي انساني، سووشون، چهل طوطي با آقاجلال، كوه سرگردان، غروب جلال، جزيره سرگرداني و...

ـ اين را هم اضافه كنيد كه بنده اولين بانوي ايراني هستم كه به طور حرفه‌اي كار نويسندگي را شروع كردم.

* پس بفرماييد خانم امينه پاكروان چه كاره هستند كه شما مي‌فرماييد اولين بانوي نويسنده ايراني هستم؟

ـ امينه به فرانسه مي‌نوشت و فارسي را خوب نمي‌دانست.

* خانم آل‌احمد، ببخشيد خانم دانشور، در روزگاري كه شما مي‌نوشتيد، يعني شروع به داستان‌نويسي كرديد، آدم بزرگي چون صادق هدايت هم بود، اصولاً با ايشان رابطه‌اي هم داشتيد؟ يعني نوشته‌هاي شما را مي‌ديد؟ چه قبل و چه بعد از چاپ؟

ـ بله، وقتي اولين اثرم، يعني «آتش خاموش» را به صادق نشان دادم و نظرش را خواستم، گفت: «اگر من به تو بگويم چطور بنويس و چكار كن ديگر خودت نخواهي بود، بنابراين بگذار دشنام‌ها و سيليها را بخوري تا راه بيفتي و من هم همين كار را كردم».

* پس شما را تحويل مي‌گرفته است.

ـ صادق هيچگاه عروسي نمي‌رفت، اصلاً اعتقاد به اين مراسم نداشت، ولي عروسي من و جلال را آمد.

* اين را گفتيد، يادم آمد كه از شما بپرسم كه پدر جلال كه يك روحاني بود و شما هم از طبقه‌اي بوديد كه چندان به حجاب اهميت نمي‌داديد، چطور با ازدواج شما موافقت كرد؟

ـ اتفاقاً، خانوادة جلال موافق اين ازدواج نبودند. دليلش هم، همان مطلبي بود كه شما اشاره كرديد. ولي در واقع جلال و پدرش سال‌ها بود كه سر مسائل بي‌شمار و ريشه‌اي با يكديگر اختلاف داشتند كه البته بعدها جلال تغيير موضع داد. به هر حال پدر جلال روز عقدكنان مراسم را ترك كرد و به قم بازگشت و تا ده سال بعد از آن پاي به خانة ما نگذاشت و...

* خانم دانشور، من خودم در سال 1350 سووشون شما را خواندم و از آن زمان ارادتمند شما شدم. بنابراين دلم مي‌خواست مجال بود تا ساعتها و بلكه روزها اين گفتگو ادامه پيدا مي‌كرد. اما چه كنيم كه پر و بال ما بريدند و در قفس گشودند. خلاصه‌اش اينكه يك صفحه به اين گفتگو اختصاص داده شده است.

ـ اينكه مهم نيست، اما بفرماييد چرا در طول مصاحبه حتي يك بار من را دكتر خطاب نكرديد!

* چون دكتراي معادل داشتيد و دكتراي تقديمي بود، نخواستم...

ـ همين‌طوري از سال 50 به من ارادت پيدا كرده‌اي؟ بنده در سال 1328 موفق به اخذ مدرك دكتراي ادبيات كاري از دانشگاه تهران شدم.

* واقعاً؟ پس استاد راهنمايتان چه كسي بوده است؟

ـ رساله بنده با عنوان علم‌الجمال و جمال در ادبيات فارسي تا قرن هفتم، زيرنظر خانم فاطمه سياح و پس از مرگ ايشان، زيرنظر استاد بديع‌الزمان فروزانفر بود.

* عجب، من فكر مي‌كردم رمان سووشون رساله دكتراي شما بوده است.

ـ خير، وقايع رمان «سووشون» در سال‌هاي دهه‌ي بيست و در هنگامه‌ي جنگ جهاني دوم در شهر شيراز اتفاق مي‌افتد. ارتش انگلستان كه سابقه‌ي حضور نظامي در ايران را دارد، در خلال جنگ، قشون خود را در فارس و شيراز مستقر كرده است و اين سرآغاز شروع و شيوع قحطي و بيماري‌هاي واگير و درگيري‌ها و ماجراهاي رمان است.

«زري»، قهرمان اصلي رمان، زني تحصيل‌كرده است كه تمام هم و غم‌اش حفظ بنيان خانواده‌اش در بلبشوي به وجود آمده است. زري خانواده‌اش را «وطن» كوچك خود مي‌داند و تمام تلاش خود را به كار مي‌بندد تا ايستادگي شوهرش در برابر حاكمان و زورگويي بيگانگان، زندگي‌شان را از هم نپاشد.

* خانم دكتر شرمنده‌ام!

ـ براي چي؟ مهم نيست كه من را خانم دكتر خطاب نكرده‌اي.

* نه به خاطر اين، بلكه به خاطر سؤال بدي كه مي‌خواهم به عنوان آخرين سؤال بپرسم.

ـ اي بابا، من گفتم چي مي‌خواهد بگويد. خدا را شكر كه اضافه بر كوپنم هم عمر كردم. 90 سال تمام. منتظر اين لحظه بودم. بنده تمام خاطراتم را از اول عمر تا پايان نوشته‌ام كه پس از مرگم به چاپ خواهد رسيد. خانه‌اي هم كه من و جلال يك عمر در آن زندگي كرده‌ايم، به درخواست خودم سازمان ميراث فرهنگي آن را ثبت كرده و آرزويم اين است كه پس از مرگم اين خانه تبديل به يك كانون فرهنگي براي استفاده هنرمندان و نويسندگان شود و... جمعه 19 اسفندماه 90، آغازي بود بر تحقق اين خواسته‌ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:12  توسط اکبر کتابدار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
پیوندها
عباس سجادي
فرضی
شبنم فرضي زاده
اعظم حسن تقی
ن.ب.
ن. درویشی
م. حسن نقی
لیلا قیصرخواه
فریبا پاکروان
رضوان ابوترابی
رسول یونان
محمد علي بهمني
لی لی خوش گفتار
سیروس ذکایی
دکتر آبان
كورس احمدي
دكتر تركي
عليرضا قزوه
دكتر اميني اسماعیل
سعيد بيابانكي
بوالفضول الشعرا
جواد زهتاب
راشد انصاري
ابوالفضل زرويي نصرآباد
رضا رفيع
ناصر فيض
دکتر مژگان عباسپور
محمد کاظم کاظمی
سید ضیاء شفیعی
دل آرام
فریبا یوسفی
خانم فائزه
ساناز منوچهری
ن نوری
مژگان افروزی
آریایی
روزنامه اطلاعات-مجله جوانان
شمعدوني
saz
هادی جعفری
مونا
فراخوان ادبی
احمد فولادی
خلیل جوادی
مرضیه عابدینی
حج
س.ح.
شاعران قمی
داریوش حسینی عزیز
کانون ادبی چراغ
جهانبانی
شیما احمدی
ف.کواشی(مینا مثنوی)
مرتضی لطفی
لی لی رضایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM